شاعر
من آن شاعر، که اشعارش تو هستی
همان لحنی که گفتارش تو هستی
پزشک منطقه محروم قلبی
که بیمار و، پرستارش تو هستی
من آن شاعر، که اشعارش تو هستی
همان لحنی که گفتارش تو هستی
پزشک منطقه محروم قلبی
که بیمار و، پرستارش تو هستی
نکند برملا کنی قصهی عشق پنهانیرا
شنیدم افسون میکند رازهای پیمانیرا
گفتهبودم اگر بار ها بشکنیز سکوت
نخوری غصهی عشقهای شیطانیرا
فی البداهه
چو راز نزد نارفیق بر ملا گردد
گذر قورباغه به تشت طلا گردد
آری، همین است قصه ی دوستان!
سکوت کن مبادا ز سخن بلاگردد
چرخش زمانرا ببین،چگونهمیگذرد!
خوب و بد، همه را باخود میبرد
چه عجیب شد، رسم زمانه!
بره هم اینروزها گرگ میدَرّد
صبور باش رفیق خدا می بیند
گفتا که دلهایشکستهرا میخرد
نمی شود ز فراق نشست و گریه کرد
من از پایان این راه هاخبر دارم
قهرمان قصه اگر چه تو بودی
ز نامردی ها، جان به سر دارم
به دام بی ریشه ای چون تو فتادم
ز هوشیاری ام، به دست، تبر دارم
آخر به کدامین گناه؟نمیدانم
من از تو همین سوخته جگر دارم
گفته بودم که اگر یار بیاید چه شود؟
حال توصیف نکردیم، چنین بیماریم
روز و شب غرق گُنَه، مدعی عُشاقیم
در پی جرئه محبّت، ز خدا بیزاریم
به شیدایی کشانیده ،غم هجران دلدارم
اگرچه بی وفایی کرد، ولی من دوستش دارم
دل شیدای و خزانی سهمم از جانان است
پشت این چهره معصوم چه غم پنهان است
ز من میشنوی یارا،عشاق جهان هوس بازند
پایان قصه همین است،خلایق بیهوده می تازند
کجای قصهیِ عشق را می نگری؟
تو ز من دل بردی و من از دیگری!
ز فرهاد بپرس، چون وفای یار
جانِ من!دل ندهی که در به دری
امشب به شاپرک های دور شمع حسودی ام شد.
تعدادی را کشتم،در نهایت به اجبار خاموشش کردم.
چون معتقدم نور یک شمع برای یک نفر بیشتر نیست.
غروب شد،لب خشکیده گشودم و دست به دعا شدم
انگار با خورشید رفته بودی،کاسهای آب پشت سرت ریختم
فکر میکنند دیوانه ام،اما با طلوع صبح ترسیدم باز نگردی....
امشب دلم به وسعت نبودنت گرفته است.
زیر کدامین ستاره آسمانی که ماه هم بی خبرست؟
هوای چشمانم ابری،کاسه صبر لبریز.
خسته از هیاهوی جهان،نگو تو هم روزه بودی؟
من نبخشیدم،آیاکسی که آدم کشت کافر نیست!
حیف دلم نازک تر از آنست برَنجانمت!
میخواهم ببارم بر کویر دلت،شاید این عید سبز شدی!
ز انتظار بهار ها گذرانیدم،مویم سپید غمت!
به کدامین سو بنگرم؟چشم به راه کدام قاصدک؟
باد با این حوالی قهرست،سلیمان نیستم رامت کنم!
امشب به خوابم بیا،رُز های سفید و سرخ برای خودت.
مشتاق دیدارتم،شب خوش
۱۴۰۲،۰۱،۱۰
تو نو گل در بهارانی،عزیزِ جانوجانانی
تو باغِ لالهیِ سرخی،تو قالیِ سلیمانی
تو چشمِ مست آهویی توبالِ برفیِقویی
تو پاییز و زمستانی،تومشکی،بسکه خوشبویی
تو لیلایی و شیدایی،تو نرگسزارِ زیبایی
تو برفو شبنمِ صبحی،توبارانی و دریایی
تو نامه دستِ سربازی تو معشوقِ هوسبازی
شرابِنابِ صدسالی دعایِ هر سرآغازی
تو مروارید والماسی،تو صدشاخه گلِیاسی
تو مجنونِ دلِ مایی،خدایِ عشق و احساسی
تو اقیانوسِآرامی،تو کیشِ بیسرانجامی
تو گندم زارِ مردادی،بر احوالم تو فرجامی
تو تنها مدرک مایی که رفتیو نمیآیی
تو یادِ یارِ دیرینی،بهارِ عمرِ شیدایی
تو بالِ شاپرک هایی، به گرد شمعِ تنهایی
تو پروازِ پرستویی، فقط با کوچ پیدایی
همکلاسی از تبار عشق و جان
مهربان و پاک واشکش درنهان
نرگس خوش روی همدم باچویل
عفتی دارد میان هر دو ایل
درسخوان باوقار و باحجاب
قابل مقیاس با بانو رُباب
کار منزل دارد و درس و کتاب
گاه قیمه میپزد گاهی کباب
در پی مدرک به سرعت میرود
لحن گفتارش عجب دل میبرد
یک کتاب از دوست دارم در خیال
فرصت قصه ندارم از ملال
تکه ای از توصیف دوستم،نرگس
مو بنگشت بارونُم وگینهی غم
تو کوگِ دنایی و ری برف و شونَم
موفرهاد کوه کَن، تو شیرین مالی
مو تو ایمیرم،تو سی کی اینالی؟
تو چی نرگسونِ منِ گرمسیری
هنی هم جَوونی،نه مثل مو پیری
تو شوقِ خیالی،که سیم شونه کرده
بچهی نازلویی که دَیش بونه کرده
مو بارون و اَور و اوایل بهارُم
نه فکر خزونی نه مندیرِ یارُم
گرفتارلیلایَم و حالِ مجنون
مو چی تو ندارم،خیالِ پریشون
دل تو زمِهسونه، سیل حال و روزُم
بیو نَهل و دیریت من غم نسوزُم
تو تک دارِ سوزِ بلیطی منِ رَه
اگرچه غریوُم،ولی وت وپوزُم
سال دیگر هم فزون شد بر حوال دلبرم
عمر گل داری مگر یارا؟چو جان درپیکرم!
تاکنونم دلخوش پیراهنی بودم ز تو
ساده بودم، بی وفا بودی، نمیشدباورم
با من اکنون چه مدارا میکنی سرو بلند،
بهر پیغامی ز تو ،گفتند سخن پشت سرم
بی تو عمری گذرانیدم و دلخوش نشدم
چون قضاوت میکنی، مارا خدا یادآورم
پیر میگردی، منم اکنون جوانم قاصدک
عیدی آوردی خبر از جان بسوزد جگرم ؟
کودک شیرین و زیباراخودم هم دیده ام
اتفاقا چون مرا دیده، پرید اندر برم
بوسه بر پیشانی اش دادم،میان چانه ات
دست در دامان زلفان تو دارد داورم
به کمان ابروان و چشم مستت نازنین
من که نه، دل سوخته از باختر تا خاورم
از حسرت آنروز که در دامِ من اُفتی
ویرانه شوی، دِل به خیال تو نبازد...
عید آمد و من خانه تکانیدم از این عشق
صد عید شود دل پی یار و، خبری نیست...
نوروز۱۴۰۲