غزل
شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۴، 13:16
گفتی که گنه کردم و این قصه سراب است
یارب!به شما از من درپیله خطاب است
در این سفر کوته عمر ای همه هستی
دیوانه دلی در پی یک جمله جواب است
از بهر چه آمدم و ز تو چه ها میخواهم؟
وین خلق چرا در ره تو پابه رکاب است
در لاک خودم گر به سر آمد همه عمرم
دوریم از این مردم بد عهد ،ثواب است
من عبد پشیمان شده از این همه کفران
یک جرئه ز سرچشمهی مهرت میناب است
صدحیف این زلف پریشان و لب سرخ
گفتند نشانی ز تو دیدن به حجاباست
عمری اگر غیر ره عشق تو رفتیم
درسینه دلی مانده که پایان عذاب است