آره!من یه دختر روستاییام؛
همیشه پوششم سادهاست، ولیمرتب.
وقتایی حوصلهی هیشکیو ندارم.
گاهی همراه پدر گَله رو تا نوک کوه میبرم،
گاه توخونه کمکمامان جارومیکنم،ظرف میشورم،
غذا درستمیکنم و نونمیپزم.
من هم غذایسنتی بلدم هم شهری.
وقتایی شعرمینویسم،عکاسی،طراحییاخیاطیمیکنموگلدوزی!
درکنار درس کار میکنم و باسختترین شرایط سازگارمو صبور...
همون دختری ام که نهمحتاج کَسیه و نه چشمبهراه!
نه عاشقم،نهحسودم و نه مغرور...
بی احساس نیستم،ولیخب کاریبهکار کسیندارم.
من اعتقاد دارم تاریکترین شبا صبحمیشن.
هرچیشد،خیریته وهرچینشد،حکمت.
خیلیوفته غصه هیچچیو نمیخورم،
فقطجایی زورمنرسید، تنهایی میشینمو گریهمیکنم.
همین..!
شیدایِ دیدار