یادم بمان
گر در غزل کم گفته ام از زندگانی
فکر تو دارد با حوال من تبانی
جانا ببخش آزار دادم روح پاکت
چون دوست دارم بیشتر یادم بمانی
گر در غزل کم گفته ام از زندگانی
فکر تو دارد با حوال من تبانی
جانا ببخش آزار دادم روح پاکت
چون دوست دارم بیشتر یادم بمانی
چشمانم سرای غم،گونه هایم دِنا ویادت آفتاب
ز کدامین سو تابیده ای؟به کدامین گناه؟
بردار دستت را،از شانه بی کسی ام!
بگذار به روزگار خویش بپیوندم...
دیروز مو معشوق کسی بودم و امروز چرا
احوال همان روز تو دارُم که شدی یار...!
روز ها دل در پی یار،شبان نالیدم
یا رب از یاد تو غافل شده ام،استغفار..!
من آن روزِ تورا بینم که بر خاکم چو نِی نالی
همان مجنون صفت گردی میان هفته و سالی
دو چشم ناز آهویت زخون دل پریشانست
سرآغاز جهان بینم که حالت شرح مستانست
خیال و عشق دیدارت مرا گفتا که عید آیی
نگفتم آشنایم کن به درد و غم ز شیدایی
دست از سرم بردار عشقِ بی نشانی
دلسردم از خود مانده در اوجِ جوانی
امشب زمستان است و یلدایی دوباره
صدها زمستان بگذرد آنم که دانی
پس بیخیال از کوچهی جانم سفر کن
بی تابم از هجران رویت در نهانی
#شیدای_دیدار