متن کوتاه
آدمی را ،دچار آدمی شدن مشکل است.
ورنه درد بی درمان،را صبر التیام می بخشد...
آدمی را ،دچار آدمی شدن مشکل است.
ورنه درد بی درمان،را صبر التیام می بخشد...
یادم نیست،دلتنگ شده باشم
تو را؟مگر از سنگ شده باشم
دیده بستم و،از کنارت گذشتم
مبادا گرفتار نَنگ شده باشم
من، ساده دل تر از آنم که
برای تو صد رنگ شده باشم
غرور نشانه گرفتی؟چهعجب!
قویتر ازاینم کهلنگ شده باشم
شایداز جدال میان عقل و دل
شبی دست به تفنگ شده باشم
آرام گوشهای از این جهان
سرگرم تماشایجنگ شده باشم
بی وفایی دیدهام من،از غریب و آشنا
درشکایت از بنی آدم،فرشته ،تا خدا
چرخ دوران خوبمیچرخد،تماشاکنعزیز
صبر کن ،کشتی بهساحل میرساند ناخدا
سبز میگردم،من آن سروم که در بالایِده
صدهزاران گِله دارد ،از نگاه کدخدا
مینگارم با قلم شعری به برگ دفترم
تا بماند یادگاری ،گر بمیرم بیصدا
آفتاب هر حقیقت روزگاری سر زند
از میان آسمان ،از لابلای ابر ها
[ ] شیدایِدیدار
آفتابی که دراین سایهنتابید به دل
بهر آیینهی مرداب تماشا دارد؟
گل اگر غنچه بماند کمی ناز کند
چهچه بلبل مستان چه تمنا دارد!