سالی دگر
جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲، 10:26
سال دیگر هم فزون شد بر حوال دلبرم
عمر گل داری مگر یارا؟چو جان درپیکرم!
تاکنونم دلخوش پیراهنی بودم ز تو
ساده بودم، بی وفا بودی، نمیشدباورم
با من اکنون چه مدارا میکنی سرو بلند،
بهر پیغامی ز تو ،گفتند سخن پشت سرم
بی تو عمری گذرانیدم و دلخوش نشدم
چون قضاوت میکنی، مارا خدا یادآورم
پیر میگردی، منم اکنون جوانم قاصدک
عیدی آوردی خبر از جان بسوزد جگرم ؟
کودک شیرین و زیباراخودم هم دیده ام
اتفاقا چون مرا دیده، پرید اندر برم
بوسه بر پیشانی اش دادم،میان چانه ات
دست در دامان زلفان تو دارد داورم
به کمان ابروان و چشم مستت نازنین
من که نه، دل سوخته از باختر تا خاورم