نمی شود
دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲، 12:12
نمی شود ز فراق نشست و گریه کرد
من از پایان این راه هاخبر دارم
قهرمان قصه اگر چه تو بودی
ز نامردی ها، جان به سر دارم
به دام بی ریشه ای چون تو فتادم
ز هوشیاری ام، به دست، تبر دارم
آخر به کدامین گناه؟نمیدانم
من از تو همین سوخته جگر دارم