خواستگار جمعه بازاری
گفت؛
اومدپیشم نشست جادو نشانی
پسر دارم چو رستم در جوانی
مهندس،عاقل وخوشتیپ و رعنا
دنبالِ زیبا دختری بودُم،همانی
باخود گفتم که،شهزادههمینه
شیدا، طاقت نداره تا ببینه
سفید اسبش پس کوه دنایه
بیایه پاسگاه دورش کمینه
گوشی برداشتو، گرفتشتماسی
ابول، دیدم همو یاری کهخواسی
پاشو الان بیو، دم جمعه بازار
جاییکه خوتو او دوستپلاسی
ترسیدم ،لرزی افتاده و شونم
عزیزم،مو میخوم درسم بخونم
غریبم با عشاق ای زمونه
میترسماز بابام، میریزهخونم
گرفت دورم،و قربون بلام رفت
میگم، همسر بزارت شرکت نفت
هرچی میخوای،طلا وماشین
اصلا،میزارمت ویلایسیسخت
گفتم؛پشیمونم نمیخوامسروهمسر
برداردست ازسرم، ایهمهدختر
الان زنگمیزنم، مسئولحراست
رئیسم بشنوه، میکنه باور
خمم و، مامان و بابای پیرم
نیخم،عشق خیابونی بگیرم
ولم کن خالهجون، تورابه قرآن
بهلم زیتر برُم، سیشهر دیرم