خواب قاصدک
پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۲، 13:4
خواب قاصدک:
پیش از شما گردبادی آمدبود،
که وجودم را زیر و رو کرد.
آری!گرچه خسته بودم،
اما،قاصدک را دیدم!
برای شیدا چه خبر داشت؟
که اینگونه سر و دست می شکست.
درآغوشش گرفتم.
جان من، حیرانی!
می دانستم،با بغض گفتم فدای سرت
مگر چه شده؟
سر به زیر انداخت،
دلم شور میزد.
گفت؛خواب دیدم،دلدار برگشت
آمدم خبرت دهم سنگ مزاری بیش ندیدم
که بر آن نوشته؛
"قاصدک!هرگز برای آمدنت دیر نیست"
بر این صبر گریستم...
شیدایِ دیدار